۱۳۸۸/۰۸/۱۰

دانلود صوتی شعر زیبای محترم دلبرا نازنینا

می توانید این شعر را به صورت صوتی از لینک زیر دانلود کنید:


...........

محترم دلبرا نازنینا

دلفریبا بتا مه جبینا

گلرخا شاهدا حور عینا

ای به ملک وفا بی قرینا

...

سرو اگر بیند آن سیم ساقت

سوزد از آتش اشتیاقت

تلخ کامم مکن از فراقت

ای لبت شکر و انگبینا

...

دلفریبا بتا ماه رویا

شاهدا گلعذارا نکویا

آهوان نرگسا مشک مویا

ای خم طره ات عنبرینا

...

ای صنم ترک جور و جفا کن

عهد با هر که بستی وفا کن

با خدا رو به صدق و صفا کن

انه ینصر المحسنینا

...

ای خطت سبزه نوبهاری

وی لبت غنچه لاله زاری

طره ات رشک مشک تتاری

عارضت نوگل فر و دینا

...

گلرخا سرو قدا نگارا

چون شود از کرم ناز دارا

پرسی احوال عشاق زارا

ای دل و جان به نازت رهینا

...

نازکن هرچه خواهی حبیبا

جور کن هرچه دانی رقیبا

فاح خد بنار لهیبا

لاح عین بسحر مبینا

...

زابروی نازت ارفتنه خیزد

از بلا دل به زلفت گریزد

گرید از شوق و بر خاک ریزد

عاشق از دیده ماء معینا

...

من گر اشراقیم یا رواقی

نالم از سوز و ساز عراقی

مستم از غمزه چشم ساقی

ربنا یغفر المذنبینا

...

تا ز لاهوتیان در فراقم

با خراباتیان هم ایاقم

بیخود از باده اشتیاقم

لذت الراح للشاربینا

...

محو آن یار غیب و شهودم

شد عدم اختیار وجودم

یافتم دل که گم کرده بودم

در خم زل آن مه جبینا

...

من کیم بلبل خوشنوایی

خاری از بوستان وفایی

کشتی عشق را ناخدایی

خرمن حسن را خوشه چینا

...

زاهدم یا که شاهد پرستم

عاقلم یا که مجنون و مستم

عاشقم محو یار الستم

وجهه جنت العاشقینا

...

زد غم عشق بر دل شرارم

وز فراقت بتا بی قرارم

گر چه در باغ حسن تو خارم

خوشترم از گل و یاسمینا

...

منکه مجنون لیلای عشقم

چون غزالان صحرای عشقم

منکه صیاد عنقای عشقم

صید ناز توام نازنینا

...

وصف رویش ز گلزار بشنو

ذکر او از گل و خار بشنو

زاهل ایمان شو از یار بشنو

انه یفرح المؤمنینا

...

باری ای بی نوایان عالم

ای شهان وی گدایان عالم

بعد مرگ است پایان عالم

روز عدل جهان آفرینا

...

روزی از ذات یکتای داور

نیک و بد راست پاداش و کیفر

نیست یکسان مطیع و ستمگر

دوزخی اهل خلد برینا

...

ای نیاز رهت از الهی

نظم خوشتر ز درّ ثمینا

این شعر از مرحوم حکیم مهدی الهی قمشه ای پدر جناب دکتر حسین الهی قمشه ای و مترجمه قرآن کریم است

۱۳۸۸/۰۸/۰۸

در مدح علی بن موسی الرضا علیه السلام

بگو به دوست چو آن مه به دلبری آید

هزار ماه به کوی تو مشتری آید

عجب که جلوه نهان داری ای پری رخ و باز

به دام عشق تو حور افتدا و پری آید

به غمزه ای دل و دین بردی از جهان سهل است

تو را که جلوه جانان به دلبری آید

بنازم اهل نظر را که پیش تیر نگاه

یکی نکشته به یک غمزه دیگری آید

غلام درگه خویش ار تو را پذیرد شاه

گدای کوی تو با تاج قیصری آید

ز من به یک نظر این نیم دل گرفت آن ماه

کدام مهر بدین ذره پروری آید

به آفرین الهی در این مدیحه ی عشق

روان حافظ و سعدی و انوری آید

شعر از جناب حکیم مهدی الهی قمشه ای - 447 ص

 

من گل آفتاب گردانم

من گل آفتاب گردانم
از رخت روی برنگردانم
غیر سیمای آسمانی تو
قبله دیگری نمی دانم
دست بر آسمان و پا در خاک
پای کوبانم وسر افشانم
ای تو آغاز و ای تو انجامم
ای تو پیدا و ای تو پنهانم
جز تو یاری دگر نمی خواهم
جز تو نامی دگر نمی دانم

۱۳۸۸/۰۸/۰۷

عید ولادت امام هشتم مؤمنین امام رضا ع بر شما مبارک باد

سالها تاريخ شمسي گشت و گشت
شادمان شد تا شنيد اين سرگذشت
روز ميلاد امام هشتم است
هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت

۱۳۸۸/۰۸/۰۶

سه تار و آواز

این هم کار دوست گرامیم که سه تار می زنن و خودم هم که خیلی غیر حرفه ای خوندم
فایل ها در دو حجم و کیفیت تهیه شده اند ولی موضوع یکی است

کلیک کنید...

۱۳۸۸/۰۸/۰۵

بد اندیش خلق از حق آگاه نیست

امروز داشتم با یکی از دوستان و البته همکارانم صحبت می کردم ، صحبت سر این موضوع شد که هر کاری که انجام بدی یک ایرادی ممکنه مردم به اون موضوع وارد کنند من یاد این شعر سعدی افتادم که می فرماید: هر کاری کنی بالاخره یک ایرادی میشه بهش گرفت و چه بسا ایراد هم بهش بگیرن ولی تو کار خودت رو که می دونی صحیح هست انجام بده و در مقابل این مسائل هم صبر پیشه کن، چرا که حتی پیامبر هم از شر بد گویان در امان نبوده و اینک کل ماجرا از زبان جناب سعدی:

 

اگر در جهان از جهان رسته‌ای است،

در از خلق بر خویشتن بسته‌ای است

کس از دست جور زبانها نرست

اگر خودنمای است و گر حق پرست

اگر بر پری چون ملک ز آسمان

به دامن در آویزدت بد گمان

به کوشش توان دجله را پیش بست

نشاید زبان بداندیش بست

فراهم نشینند تردامنان

که این زهد خشک است و آن دام نان

تو روی از پرستیدن حق مپیچ

بهل تا نگیرند خلقت به هیچ

چو راضی شد از بنده یزدان پاک

گر اینها نگردند راضی چه باک؟

بد اندیش خلق از حق آگاه نیست

ز غوغای خلقش به حق راه نیست

ازان ره به جایی نیاورده‌اند

که اول قدم پی غلط کرده‌اند

دو کس بر حدیثی گمارند گوش

از این تا بدان، ز اهرمن تا سروش

یکی پند گیرد دگر ناپسند

نپردازد از حرف گیری به پند

فرومانده در کنج تاریک جای

چه دریابد از جام گیتی نمای؟

مپندار اگر شیر و گر روبهی

کز اینان به مردی و حلیت رهی

اگر کنج خلوت گزیند کسی

که پروای صحبت ندارد بسی

مذمت کنندش که زرق است و ریو

ز مردم چنان می گریزد که دیو

وگر خنده روی است و آمیزگار

عفیفش ندانند و پرهیزگار

غنی را به غیبت بکاوند پوست

که فرعون اگر هست در عالم اوست

وگر بینوایی بگرید به سوز

نگون بخت خوانندش و تیره‌روز

وگر کامرانی در آید ز پای

غنیمت شمارند و فضل خدای

که تا چند از این جاه و گردن کشی؟

خوشی را بود در قفا ناخوشی

و گر تنگدستی تنک مایه‌ای

سعادت بلندش کند پایه‌ای

بخایندش از کینه دندان به زهر

که دون پرورست این فرومایه دهر

چو بینند کاری به دستت درست

حریصت شمارند و دنیا پرست

وگر دست همت بداری ز کار

گدا پیشه خوانندت و پخته خوار

اگر ناطقی طبل پر یاوه‌ای

وگر خامشی نقش گرماوه‌ای

تحمل کنان را نخوانند مرد

که بیچاره از بیم سر برنکرد

وگر در سرش هول و مردانگی است

گریزند از او کاین چه دیوانگی است؟!

تعنت کنندش گر اندک خوری است

که مالش مگر روزی دیگری است

وگر نغز و پاکیزه باشد خورش

شکم بنده خوانند و تن پرورش

وگر بی تکلف زید مالدار

که زینت بر اهل تمیزست عار

زبان در نهندش به ایذا چو تیغ

که بدبخت زر دارد از خود دریغ

و گر کاخ و ایوان منقش کند

تن خویش را کسوتی خوش کند

به جان آید از طعنه بر وی زنان

که خود را بیاراست همچون زنان

اگر پارسایی سیاحت نکرد

سفر کردگانش نخوانند مرد

که نارفته بیرون ز آغوش زن

کدامش هنر باشد و رای و فن؟

جهاندیده را هم بدرند پوست

که سرگشته‌ی بخت برگشته اوست

گرش حظ از اقبال بودی و بهر

زمانه نراندی ز شهرش به شهر

غرب را نکوهش کند خرده بین

که می‌رنجد از خفت و خیزش زمین

وگر زن کند گوید از دست دل

به گردن در افتاد چون خر به گل

نه از جور مردم رهد زشت روی

نه شاهد ز نامردم زشت گوی

گرت برکند خشم روزی ز جای

سراسیمه خوانندت و تیره رای

وگر برد باری کنی از کسی

بگویند غیرت ندارد بسی

سخی را به اندرز گویند بس

که فردا دو دستت بود پیش و پس

وگر قانع و خویشتن‌دار گشت

به تشنیع خلقی گرفتار گشت

که همچون پدر خواهد این سفله مرد

که نعمت رها کرد و حسرت ببرد

که یارد به کنج سلامت نشست؟

که پیغمبر از خبث ایشان نرست

خدا را که مانند و انباز و جفت

ندارد، شنیدی که ترسا چه گفت؟

رهایی نیابد کس از دست کس

گرفتار را چاره صبرست و بس

 

 

پسري 2 ساله با ضريب هوشي برابر انيشتن و هاوكينگ



پسري 2 ساله با ضريب هوشي برابر انيشتن و هاوكينگ

اسكار ريگلي يك پسر دو ساله كه ضريب هوشي برابر با انيشتن و استفان هاوكينگ را داراست به يكي از كوچكترين افراد پذيرفته شده در بنياد منسا تبديل شد.

 وي در حالي در آزمون هوش مؤسسه استنفورد به اين امتياز دست پيدا كرده است كه تستهاي اين مؤسسه امكان سنجش هوش بيش از 160 را نداشته‌اند.
جو، پدر اسكار يك متخصص 29 ساله آي تي است و مي‌گويد كه اسكار اخيراً با مادرش در مورد چرخه توليد مثل پنگوئن‌ها صحبت كرده است. وي افزود: ما مي‌دانستيم كه كودكمان يك چيز متفاوت نسبت به سايرين دارد. من به وضوح آن روزي را مي‌بينيم كه وي برگردد و به من بگويد تو يك سبك مغز هستي.
به نوشته ديلي تلگراف هانا 26 ساله مادر اين كودك مي‌گويد كه او دامنه لغات بسيار گسترده‌اي دارد و قادر به ساخت جملات پيچيده است.
جان استيونج، مدير اجرايي مؤسسه منسا (افراد داراي ضريب هوشي بالا) پذيرفتن اسكار در اين مؤسسه را با دو سال و 5 ماه و 11 روز سن تأييد كرده است.
پيش از اين كوچكترين عضو منسا، اليز تان رابرتس از لندن است كه با ضريب هوشي برابر 156 در سن 2 سال و 4 ماه و 14 روز پذيرفته شده بود.


قالیچه های جنگی افغانی

برای دیدن عکس قالیچه ها اینجا را کلیک کنید

Man Az Khoda Khastam !!!!


*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*

خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*

خدا گفت : نه

روح تو کامل است . بدن تو موقتی است.

 

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*

خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است.


*
من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*

خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد


*
من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد*

خدا گفت : نه
 
درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.


*
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*

خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.


*
من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*

خدا گفت : نه
  
من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری


*
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم*

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده.

*
داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت*

 

و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم چه شود آخر کار و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب